تبليغاتX
ارزوها من
 هرچه که دارم مال تو
 

دارم به شب بيداريم مثل تو عادت مي کنم

چون با خيالت راحتم يک خواب راحت مي کنم

آغاز هر زور مرا روياي تو جان مي دهد

شب ها به جاي روي تو با ماه صحبت مي کنم

گويي برايم هيچ اندازه عشق تو نيست

تو جان ناقابل بخواه فوري اجابت مي کنم

جادوي هر لبخند تو تا عمق جانم مي رود

حتي به لبخند تو هم گاهي حسادت مي کنم

هرچه که دارم مال تو دار و ندارم مال تو

با هرچه مانده از غمت اين گونه خلوت مي کنم

گفتي بمانم منتظر سخت است اما نازنين

تنها براي حکم تو دارم رعايت مي کنم

داري دل و جان مرا هر لحظه غارت مي کني

دارم به شب بيداريم مثل تو عادت مي کنم

|+| نوشته شده توسط ارزو در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 قاصدک
 

قاصدک غم دارم

غم اوارگی و دربه دری

قاصدک وای به من!همه از خویش مرا میرانند

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند"

قاصدک دریابم

اسمان نگهم باران یست

قاصدک غم دارم

غم به اندازی سنگینی عالم دارم

قاصدک از این پس منو تنهای

میگریزیم به جهانی که مرا ناپیدا ست

|+| نوشته شده توسط ارزو در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
  کاش
 

 کاش  لححظه ای  بی  تو  نبود

کاش میشد خالی از احساس  بود

کاش در انتظار انکه دل را برده است

قدری از احساس می کاستو عاشق نبود

کاش ان روز  که گفتی میروی

اشک چشمم باران پاییزی نبود

کاش ان نگاه بار اول

 تیری بر قلب خونینم نبود

کاش این کاشها پایان بیاد

کاش این دل هرگز کرفتارت نبود

|+| نوشته شده توسط ارزو در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 وقتی دلتنگ شدی
 وقتی دلتنگ شدی

به یاد بیارکسی روکه خیلی دوستت داره

وقتی ناامید شدی

به یاد بیارکسی روکه تنهاامیدش تویی

وقتی پراز سکوت شدی

به یاد بیارکسی روکه به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست ازغصه بشکنه

به یاد بیارکسی روکه توی دلت یه کلبه ساخته 

|+| نوشته شده توسط ارزو در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 پس خداوند زن را آفرید
خداوند موجودی قوی خلق کرد و نامش را مرد گذاشت ! از او پرسید : آیا راضی هستی ؟ مرد جواب داد : هرگز ... <خداوند پرسید : چه می خواهی ؟ گفت : آیینه ای می خواهم که در آن بزرگی خود را ببینم . صندوقچه ای می خواهم که در آن جواهرات خود را پنهان کنم . بالشی می خواهم که به هنگام خستگی بر آن تکیه زنم . نقابی می خواهم که به هنگام ضرورت در پشت آن پنهان شوم . :>بازیچه ای می خواهم که با آن شاد باشم . مجسمه ای می خواهم که زیباییش چشم را نوازش دهد . اندیشه ای می خواهم که در آن غوطه ور گردم . و مشعلی می خواهم که با آن راهنمایی شوم . پس خداوند زن را آفرید .

|+| نوشته شده توسط ارزو در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 یا حسین

خواب دیدم مرده ام،خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود ، وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم، د ل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ترس بود و وحشت تنها شدن ، پیش درگاه خدا رسوا شدن

هر که امدپیش حرفی خواند و رفت ، سوره ی حمدی برایم خواند ورفت

 

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم در پی یک جرعه اب

امد ند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا نام تو چیست؟

ان یکی فریاد زد رب تو کیست؟

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

گفتنم عمر خود کردی تباه

نامه ی اعمال تو گشنه سیاه

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

 

 

نا امید از هر کجا و دل فگار می کشید ند م خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق اغاز شد از جنان درهای رحمت باز شد

مردی امد از تبار اسمان نورپیشانیش فوق کهکشان

صورتش خورشید بود وغرق نور

جام چشمانش پراز شرب طهور

گیسوانش شط پر جوش وخروش

د ر رکابش قد سیان حلقه به گوش

لب که نه سر چشمه اب حیات

بین دستش کایُنا ت وممکنات

بر سرش دستمال سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کی به زیبایی او گل میرسید

پیش او یوسف خجالت می کشید

در قدوم ان نگار مه جبین

از جلال حضرت حق افرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خوذ را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتم این زمزمه

امده اینجا حسین فاطمه!

صاحب روز قیامت امده

گویًیا بهر شفاعت امده

سوی من امد مرا شرمنده کرد

مهر بانانه به رویم خنده کرد

گفت ازادش کنیداین بنده را

خانه ابادش کنید این بنده را

اینکه اینجا اینچنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش اورا به عشقم زاده است

گریه کرده بغد شیرش داده است

اینکه میبینید در شور است وشین

ذکر لالا یٌیش بوده یا حسین

خویش را در سوز عشقم اب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هییٌت کرده است

سینه چاک ال زهرا بوده است

چای ریزمجلس ما بوده است

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود شکست

پرچم من را به دوشش می کشید

پا برهنه در عزایم میدوید

اسم من راز و نیازش بوده است

تربتم مهر نمازش بوده است

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه می شد صورتش بهرم کبود

حرمت من را به دنیا پا س داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود

باز بالا تر به روز سر نوشت

می شود همسایه ی من در بهشت

اری اری هر که پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است

 

|+| نوشته شده توسط ارزو در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  |
 ای خدا
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعدازآن حادثه درکفرتو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی ازآنکه مرادوست نداری نشدم

ابرراچوب همین سادگی اش ویران کرد

من که ویرانتراز آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم

 

|+| نوشته شده توسط ارزو در یکشنبه بیست و سوم دی 1386  |
 قطره

ره دلش دریا می خواست خیلی وقت بود که به خداگفته بود.هر بارخدا میگفت:از قطره تا دریا راهی است طولانی راهی از رنج و عشق وصبوری

هر قطره را لیاقت دریا نیست.قطره عبور کردوگذشت قطره ایستادومنجمد شد.قطره روان شدوراه افتاد و به اسمان رفت.هر بار چیزی از رنج و عشق

صبوری اموخت.تا روزی که خداگفتدا مروزروز  تو است روز دریا شدن. وخدا قطره رابه دریا رساند.قطره طعم دریا را چشیدطعم دریا شدن را.روز دیگر قطره به خدا گفت:ازدریابزرگتر:از دریابزرگترهم هست؟خداگفت اری هست

قطره گفت:پس من ان رامیخواهم بزرگترین رابینهایت را.خداقطره رابرداشت

ودرقلب ادم گذاشتوگفت:این بی نهایت است.ادم عاشق بودودنبال کلمه ای

می گشت تاعشقش راتوی ان بریزد.اماهیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.قطره ازقلب عاشق عبورکرد.ادم همه عشقش را توی یک قطره ریخت.وقتی قطره از چشم عاشق چکیدخدا گفت:حالا توبینهایتی چون که عکس من در اشک تو است

|+| نوشته شده توسط ارزو در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 دل

دلم می سوزد از باغی که می سوزد      نه دیداری,نه بیداری نه دستی بر سریاری

همی آشفته می دارد چنین آشفته بازاری     

تمام عمر هستی رو شکستی            به دل بارپشیمانی ببستی

جوانی را سفر کردیم تا مرگ               نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا             عجب بیهوده تکراریست دنیا

چه رنجی از محبت ها کشیدیم         برهنه تا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا وز این همه چشم            ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

سبک بالان ساحل ها         به روشن خستگان باریست دنیا

مرا در موج حسرت ها رها کرد         عجب یار وفاداریست دنیا

ملال آنچه باید باشدو نیست           عجب فرسوده دیواریست دنیا

عجب خواب پریشانیست دنیا          عجب دریای طوفانیست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا           عجب بیهوده تکراریست دنیا

|+| نوشته شده توسط ارزو در پنجشنبه ششم دی 1386  |
 خدایا
بار خدایا!

بارها وبارها از این دنیای فانی بشت با خورده ام

میخواهم مرا یاری کنی تا بر اصل خویش بایدار بمانم!

میخواهم آنطور که تو میخواهی زندگی کنم!

خدایا

میخواهم ظاهر وباطن خود را آنگونه بیارایم که تو میخواهی!

نیرو واراده ای به من عطا کن که در میدان حساب آرزوی برگشت نکنم و حسرت گذشته را نخورم.

 

|+| نوشته شده توسط ارزو در سه شنبه چهارم دی 1386  |
 
 
بالا